گنجور

 
طالب آملی

گفتم که چه‌شد شیشه‌دل؟ گفت شکستم

گفتم که چرا؟ خنده‌زنان گفت که مستم

مردم همه دانند که من باده پرستم

هر تو به که کردم چو دل خویش شکستم

چون ساغر می، خنده‌زنان خاستم از جای

تا گرد کدورت ننشاندم، ننشستم

گفتم که به‌بینم ز تو خیری و ندیدم

گفتم که به‌بندم ز تو طرفی و نبستم

دیدار ترا نشاء خاصی است که در بزم

من باده ننوشیدم و بیش از همه مستم

«طالب» صفت از عشق بتان نیست گریزم

پیوسته گرفتار صنم بودم و هستم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
امیر معزی

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم

وز بهر تو در کنج خرابات نشستم

اندر صف خورشیدپرستان شدم اینک

زیرا که میان سخت به زنّار ببستم

پیش تو برم سجده میان‌بسته به زنّار

[...]

عطار

دی در صف اوباش زمانی بنشستم

قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم

جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس

از دلق برون آمدم از زرق برستم

از صومعه با میکده افتاد مرا کار

[...]

سعدی

گو خلق بدانند که من عاشق و مستم

آوازه درست است که من توبه شکستم

گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت

من فارغم از هر چه بگویند که هستم

ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود

[...]

حکیم نزاری

آوازه در افتاد که من توبه شکستم

نه نه نه چنان است که من توبه پرستم

دادند به من چاشنی یی از خمِ مبدا

از جرعۀ آن جام چنین واله و مستم

ز آن گاه که دادند به من مشربۀ خضر

[...]

اوحدی مراغه‌ای

ای زاهد مستور، ز من دور، که مستم

با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم

زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی

من خرقهٔ پوشیده به زنار ببستم

همتای بت من به جهان هیچ بتی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه