گنجور

 
طالب آملی

صیاد عکس عارض یار اوفتاده‌ایم

چون دام هاله ماه شکار اوفتاده‌ایم

در کار بار دهر نداریم جوهری

چون تیغ زنگ‌خورده زکار اوفتاده‌ایم

ساقی بجرعهٔ سر ما برفلک رسان

کز عرش می بفرش خمار اوفتاده‌ایم

رخشنده گوهریم فرو رفته در غبار

ما را عزیز دار که خوار اوفتاده‌ایم

برما بغمزه شاهسواری گشاده شست

وینک چو زخم‌خورده شکار اوفتاده‌ایم

آثار موج غم بتن ما غریب نیست

کز بحر بیخودی بکنار اوفتاده‌ایم

«طالب» یکی فسرده گل بی‌طراوتیم

یعنی ز چشم باغ و بهار اوفتاده‌ایم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
خاقانی

ای قوم الغیاث که کار اوفتاده‌ام

یاری دهید کز دل یار اوفتاده‌ام

از رهروان حضرت او بازمانده‌ام

از کاروان گسسته و بار اوفتاده‌ام

در صدر دیده‌ای که چه اقبال دیده‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه