گنجور

 
طالب آملی

هر که عمرم خواست ماهی بر تمنایش زدم

هر که کفشی بر سرم زد بوسه بر پایش زدم

هر که گفت امروز و فردا مرغ وصل آرم بدام

خندهٔ بر وعدهٔ امروز و فردایش زدم

عشق زد بر پای سیمین تیشهٔ مرهم بعجز

دیده گشتم تکیهٔ بر خار صحرایش زدم

بی‌عرض محو جمال او شدم یعنی زرشک

خاک بر چشم تمنای تمنایش زدم

گرچه صد بارم زیان افتاد «طالب» در خرید

فال سودا باز در بازار سودایش زدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی