گنجور

 
طالب آملی

ای ابر همتی که بوصف کفت مدام

نظم سخن بقاعدهٔ نظم در کنم

شد هفته‌ئی که از اثر درد نیم سر

هردم وداع چاشنی خواب و خور کنم

دارد جنون درد براینم که کز توان

سر را زتن بتیغ زبان گرد برکنم

فصدم ضرورگشته بنوعی که زخم نیش

دریوزه از خطوط شعاعی خور کنم

خواهم اجازتی که رگ جان خویش را

از خون تهی نموده ز اخلاص پر کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی