گنجور

 
طالب آملی

ما راز ناشناسی خود باخت روزگار

عنقا بدامش آمد و نشناخت روزگار

با ما که راست‌خانه تر از خط مسطریم

تا باخت همچو دایره کج باخت روزگار

داغ جنون حوالهٔ مجنون اگر نبود

مو بر سرش فتیله چراساخت روزگار

یک گام بود از دردل تا مقام دوست

ما را بکوچهٔ غلط انداخت روزگار

«طالب» نبود مرد شبیخون ما بروز

زآن شام بخت بر سر ما تاخت روزگار

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی