گنجور

 
طالب آملی

مهی‌است دلبر من ز آفتاب روشنتر

خطی بکرد عذارش ز آب روشنتر

کند نقاب و رخش چشم عقل خیره که هست

نقابش از رخ ورخ از نقاب روشنتر

شراب کم شود اندر فروغ لعل لبش

که هست لعل لبش از شراب روشنتر

مگر گشوده زرخ پرده ماه من کامشب

نماید از همه‌شب ماهتاب روشنتر

حساب جور تو بر خلق روشنست ولی

شود بروز حساب این حساب روشنتر

بخامشی ز دلم راز عشق روشن بود

سئوال روشن واز وی جواب روشنتر

زسرمه خاک بلبکو جمال نرگس یار

که هست خوردن خونش ز آب روشنتر

جواب قرصمه آنروی داد والحق بود

جمال روشنش از ماهتاب روشنتر

بمی‌پوشمه من شکسته‌رنگی عشق

که هست بر همه از آفتاب روشنتر

نشان بنقطهٔ می‌کن کلام «طالب» را

که هست این رقم انتخاب روشنتر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی