گنجور

 
طالب آملی

چشم او بر سرمه سایان ترکتازی می‌کند

می‌زند جولان و عرض بی نیازی می‌کند

دل که می‌گیرد کمند زلف او هردم بدست

با دُم مار سیاه از جهل بازی می‌کند

سرکشی و شوخیش از نسبت شمشاد اوست

درچمن گر شاخ گل گردن فرازی می‌کند

روز هجران از شب زلف دراز آهنگ اوست

تا بود جان در تنش کسب درازی می‌کند

دل قدم در صبر می‌افشارد اما در لباس

می‌نشیند گوشه‌ئی آهن گدازی می‌کند

در تمیز خار و گل می‌آزمایم عقل را

زانکه پر دعوی صاحب امتیازی می‌کند

من نیم چندین سزاوار عنایتهای دوست

لیک لطف عام او مسکین نوازی می‌کند

چارهٔ معذوری او بایدش کردن نخست

هر که ما بیچارگان را چاره سازی می‌کند

چون ز تقصیر عمل در گریه می‌آیم چو ابر

آب چشمم دامن دریا نمازی می‌کند

خورده «طالب» را اگر بوی حقیقت برمشام

از چه دل بازیچهٔ عشق مجازی می‌کند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی