گنجور

 
طالب آملی

باغ دل را بخرمی نکند

تا در او اشک مردمی نکند

لذتی از غم تو یافته دل

که دگر یاد بیغمی نکند

راه دور است، رهروان ترا

قوت خون دل قوی نکند

راز دل در میان منه بسرشک

زانکه غماز محرمی نکند

درمقامی که کام دل زخم است

مرهم آن به که مرهمی نکند

عقل با عشق مرد کوشش نیست

چون بود زال رستمی نکند

بار درد تو گر بکوه نهند

کمر کوه محکمی نکند

وه که هرگز نزاد نو روزی

که بر این دل محرمی نکند

فلکم کام دل بداد نداد

سفله آن به که مردمی نکند

نکند بوی گل مسیحائی

تا دم صبح مریمی نکند

دوش «طالب» ز درد هجر تو کرد

هایهائی که ماتمی نکند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی