گنجور

 
طالب آملی

تا هایهای گریهٔ من گوش کرده‌اند

کبکان مست خنده فراموش کرده‌اند

تا دیده‌اند شمع جمال تو از حجاب

خوبان چراغ آینه خاموش کرده‌اند

مستانه می‌زنند نوا بلبلان مگر

ته جرعه‌ئی بیاد لبت نوش کرده‌اند

در برکشیده‌اند غمت با هزار ذوق

بی‌مونسان چو یاد هم‌آغوش کرده‌اند

هرگه گرفته دامن هوش این دل ضعیف

بازش ببوی زلف تو بیهوش کرده‌اند

در ذوق ذکر نام تو محوند عاشقان

زآنسان که نام خویش فراموش کرده‌اند

«طالب» ز ننگ نسبت کفر تو راهبان

بتخانه را چو کعبه سیه‌پوش کرده‌اند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی