گنجور

 
طالب آملی

گرز هجران تو اندیشه کنم جا دارد

هجر سوی ملک الموت باعضا دارد

شکر آن طره بود فرض بر آشفته‌دلان

زانکه این سلسله ازلف تو بر پا دارد

گر دل مایل بالای تو شد عادت اوست

چه عجب آتش اگر میل ببالا دارد

نه همین آه من شیفته دل غماز است

مشک را هم نفس سوخته سوا دارد

ایندل شیفته دیوانهٔ مادر زادست

کشش خاطر دیوانه بصحرا دارد

گر بشهرم نتوان داشت بز نجیر رواست

بخت ناساز بما میل مدارا دارد

بوی لطفی مگر از دوست شنیدست که باز

ز آن ز سودای بتان سلسله بر پا دارد

ز آفت دوستی اعضای دگر محفوظند

هرچه دارد اثری عشق بدلها دارد

سر شمشاد تو گردم که بهنگام خرام

منت گوشهٔ دستار بدلها دارد

گوش برسینهٔ « طالب » نه و اسرار شنو

که بسی شور نهان و دل گویا دارد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی