گنجور

 
طالب آملی

دل حفظ جان ز چشم سیاهش نمیکند

یعنی حذر ز تیر نگاهش نمیکند

جان غافلا بگرد سرش میکند طواف

اندیشه از شکست کلاهش نمیکند

دل بیدماغ گشته چنانم که در چمن

گل میدود بچشم و نگاهش نمیکند

چشمم ز ماه عارض او کسب نور کرد

زانسانکه هیچ سرمه سیاهش نمیکند

کو تیغ زن نگاهش و کو تیز نرگسش

دل ترک ناز در سر راهش نمیکند

صد برق گر بود بره شوق در گذار

عاشق حساب یک پر کاهش نمیکند

دل درگذار جلوهٔ او می‌کند مقام

و آن برق اعتبار گیاهش نمیکند

جان بسته دل بخال زنخدان آن نگار

هرگز خیال یوسف و چاهش نمیکند

«طالب» هر آن‌قدر که بردجرم سوی دوست

غفران او نظر به گناهش نمیکند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی