گنجور

 
طالب آملی

آنکه با صد ناز و استغناز من دل میبرد

فرصتش باد اکه خوش شمعی بمحفل میبرد

در هلاک ما اجل را یکسر مودخل نیست

شوق ما را در دم شمشیر قاتل میبرد

گرچه از حیرت به بحر بیکران افتاده‌ایم

شوق هستی کشتی ما را بساحل میبرد

دام عاشق شیوهٔ معشوق باشد بیجمال

حسن معذور است دلها را شمایل میبرد

عشق چون در سر فتد رفتار بگریزدز پا

شوق مجنون را کشان دنبال محمل میبرد

لذت در خون طپیدن‌ها بزیر تیغ یار

نوق پرواز از خیال مرغ بسمل میبرد

گو بیابان صعب و گوره بردم شمشیر باش

شوق دل آوارهٔ او را بمنزل میبرد

تخم نیکی کار «طالب» تا بدست آری نجات

هر که کارد دانه‌ئی ناچار حاصل میبرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی