گنجور

 
طالب آملی

خود فروشان ز پی گرمی بازار خودند

کاردین را همه بگذاشته در کار خودند

معنی قید بود بند شریعت و ایشان

نه گرفتار شریعت که گرفتار خودند

خانهٔ شرع خرابست که ارباب صلاح

بعمار تگری گنبد دستار خودند

شانه در ریش و دل اندر پی جمعیت مال

سبحه در دست و دراندیشهٔ زنار خودند

ابلهی کرده چو ابلیس به طراری جفت

ابله اندر نظر مردم و طرار خودند

زآن بسودای زبان‌آورشان سودی نیست

که فروشندهٔ دینند و خریدار خودند

همه را نقش زبان حرف پرستاری لیک

نه پرستار خدا بلکه پرستار خودند

پرده پوشند برخ گه زردا گاه ز ریش

بسکه شرمنده ز اوضاع و ز اطوار خودند

می‌نمایند همی گنبد دستار سفید

لیک غافل ز درونهای سیه کار خودند

منکر این صف کوته خرد ریش دراز

باش «طالب» که خود آن نیز درا نکار خودند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی