گنجور

 
طالب آملی

نشسته منتظرم تا غمی جمال نماید

چو روزه‌دار که جاسوسی هلال نماید

بود حرام چو می خون خود بدور تو خوردن

ولی ضرورت عشق تواش حلال نماید

دل شکسته کند وصل بر خدنگ تو عاشق

بدین وسیله مگر نوبر وصال نماید

ضعیف گشته وجودم چنانکه هر که ببیند

مرا بکوی تو شخص عدم خیال نماید

بزیر لب ز تو آمادهٔ هزار وصالم

مگر زبان مرا حیرت تو لال نماید

غم میان تو باریک ساخت جسم نحیفم

چنانکه در بن دندان غم خلال نماید

دراین چمن نکنم شکوه از نسیم حوادث

گرم چو سرو و گل و لاله پایمال نماید

بدام طرفه ملالی فتاده خاطر «طالب»

عجب که میکده‌ها رفع این ملال نماید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی