تن بجان آمد دل از امیدها مأیوس ماند
نقد فرصت شد ز کف سرمایهٔ افسوس ماند
راند شهرآشوب پیری حکم بر عزل قوا
دست از تدبیر لمس و لب ز شغل بوس ماند
خانهٔ دل گشت ویران و هوای تن بجاست
دیر راهب شد خراب و جنبش ناقوس ماند
دل بجاسوسی فرستادم بحسن آباد یار
ملک خورمه بود حکم داورش جاسوس ماند
خواست حسن جلوه بیند طالعش یاری نکرد
حسرت رعنائی او در دل طاوس ماند
دل اسیر زلف او شد رشگ برحالش برید
این خوش آزادی که در قید چنین محبوس ماند
باده بدنامیست «طالب» بر لقای او مناز
غیر از این کو یادگاری از جم و کاوس ماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.