رفتهاند از خود چو دلها غافلت بو کردهاند
در گلت گویا نهان بیهوش دارو کردهاند
بر عروسان رهش گردید مستوری و بال
از رخش مشاطگان تا پرده یکسو کردهاند
صید آن صیاد چشمانم که تا بگشودهاند
تیر مژگان از دل سندان ترازو کردهاند
رخ بپوش ای عیش غمهای مرا وحشی مساز
کین صف آهوی صحرائی چنین خو کردهاند
صدره این دل را مسلمان کردهام دامن رها
بازش از نو بستهٔ زنار و هندو کردهاند
من دگر مرغم در این گلشن نوایم دیگر است
کافرم گر دیگران این طرز را نو کردهاند
پایداری میکنم «طالب» که غیر از صبر نیست
چارهئی اکنون که خیل غم بمن رو کردهاند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.