رفتهاند از خود چو دلها غافلت بو کردهاند
در گلت گویا نهان بیهوش دارو کردهاند
بر عروسان رهش گردید مستوری و بال
از رخش مشاطگان تا پرده یکسو کردهاند
صید آن صیاد چشمانم که تا بگشودهاند
تیر مژگان از دل سندان ترازو کردهاند
رخ بپوش ای عیش غمهای مرا وحشی مساز
کین صف آهوی صحرائی چنین خو کردهاند
صدره این دل را مسلمان کردهام دامن رها
بازش از نو بستهٔ زنار و هندو کردهاند
من دگر مرغم در این گلشن نوایم دیگر است
کافرم گر دیگران این طرز را نو کردهاند
پایداری میکنم «طالب» که غیر از صبر نیست
چارهئی اکنون که خیل غم بمن رو کردهاند