گنجور

 
طالب آملی

سخن سرکن که طعم شکر از نوش تو برخیزد

بغل بگشا که بوی گل ز آغوش تو برخیزد

تو زیر پرده با آن لعل لب درجی زیاقوتی

جهان رنگ شفق گیرد چو سرپوش تو برخیزد

اگر صد گوهر نایاب را یکیک نگین سازند

عجب گر دانهٔ شایستهٔ گوش تو برخیزد

شود صد کاسهٔ زهرم گوارا چون بیاشامم

گر از پی نوش بادی از لب نوش تو برخیزد

فتد کبک از خرامیدن چو طاوس تو بخرامد

نشیند شعله چون سرو قبا پوش تو برخیزد

کمین بر مردم چشم غزال قدس بگشاید

چو ابروی کمان از گوشهٔ دوش تو برخیزد

هزاران دل بخون غلطان شود اول دل «طالب»

چو مهر دلبری از لعل خاموش تو برخیزد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی