گنجور

 
طالب آملی

آمدن خوش بود اما رفتن از یاری نبود

این ادا همسایه با طور وفاداری نبود

من گرفتارم از آن خارم چنین در چشم یار

یاد ایامی که آئین گرفتاری نبود

دور ما را نیست آئینی بجز آزار خلق

ایخوشا دوری که رسم مردم آزاری نبود

دوش گل در خواب می‌چیدم ز باغ وصل یار

در برم این شاهد دولت به بیداری نبود

خواب راحت بعد ایامی که شد مهمان چشم

آنچنان گشت از نظر غایب که پنداری نبود

در صددل رنجور بود از یک نگاه

چشم بیمار تو در عهدی که بیماری نبود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی