گنجور

 
طالب آملی

گریه آلودم زجیب و دامنم خون می‌چکد

همچو صبح محشر از پیراهنم خون می‌چکد

همچو می‌پالا که از مومیه سازد میفروش

در فشار دل ز هر موی تنم خون می‌چکد

گر بدور قمریان وز عشق نالم دور نیست

من که بی‌تیغش ز طوق گردنم خون می‌چکد

همچو دولابی که بر دریای دل گردد مدام

مینمایم شیون و وز شیونم خون می‌چکد

بخیه‌ئی بر دل زدم از سوزن مژگان خویش

عمرها رفت و هنوز از سوزنم خون می‌چکد

عذر در آبستنی نبود ندانم کز چه روی

دایم از چشم تر آبستنم خون می‌چکد

خانه همسایه را بیم است از سیلاب اشک

بسکه شام غم ز چشم روزنم خون می‌چکد

دل چه بی‌آرام می‌گردد دمی از کنج چشم

وز تو می‌بینم ولی از دیدنم خون می‌چکد

آهنین دل گشته‌ام «طالب» ولی از هجر تیغ

صبح تا شام از دل چون آهنم خون می‌چکد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی