رفیق درد من خوش با رخ پر گرد میآید
بمیدان شهادت یکه تاز و فرد میآید
دلم بنموده گوئی پاسبانی در شب زلفش
که اینک با لباس مردم شبگرد میآید
مه من باز بر گرد سرت میگردد آشوبی
که لب چون میگشائی بوی آه سرد میآید
بر نگ از ره مرو در لاله بنگر تا پنداری
که تنها بوی درد از چهرههای زرد میآید
زحال دردمندان نیست بی پروای من غافل
دلش بوئیدهام از آن غنچه بوی درد میآید
نه از جان میتوان دل کند، نی از عشق چو نسازم
که هرجا میکنم عزم بریدن درد میآید
مدان شغل سخن را سهل «طالب» کز سبوی دل
نمی تا برلب آرد خون ز چشم مرد میآید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.