گنجور

 
طالب آملی

چه ساغر میکشی لعل تو جان را قوت میگردد

لب جام از ملاقات لبت یاقوت میگردد

سراپا مایهٔ حیرانی چون ماه کنعانی

رخی داری که عقل از دیدنش مبهوت میگردد

منم کز ساده‌لوحی بسته‌ام دل برفسون سازی

که سحر چشم مستش فتنه را هاروت میگردد

اگر آرام بر تخت سلیمان میکند عاشق

ز بخت واژگونش تختهٔ تابوت میگردد

مگر کنج قفس شد ساحت لاهوت بر «طالب»

که چون دونان بکرد عالم ناسوت میگردد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی