گنجور

 
طالب آملی

با تو چون می خورم آسیب خمارم نبود

راحت گل بود و زحمت خارم نبود

بغل از یاسمن اشک لبالب دارم

گو سمن در برونسرین بکنارم نبود

از ره خویش نگردم به تمنای بهشت

بگذرم غافل ازو گر بگذارم نبود

هر سر مو به تنم کار گذار غم دوست

با کسی غیر غم او سروکارم نبود

چون بهم خانگی دوست گرانم هیهات

کز ادب حوصلهٔ قرب جوارم نبود

گو بیا بر سر خاکم میسندید که باز

شمع بزمم بود و شمع مزارم نبود

گرد ظلمت‌کده‌ام نور نگردد «طالب»

آه اگر آه چراغ شب تارم نبود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی