کو شرابی که زلف تا بجگر ریش کند
خون افسرده بدل گرمتر از خویش کند
خال مشکین بسرم زلف تو بگشود بلی
چتر شه سایه چسان بر سر درویش کند
یک نسیم تو بصد خار وزد گل سازد
یک نگاه تو بصد گرگ رسد میش کند
سبزهٔ آن خط مشکین که نه زلفست و نه ریش
زلف را در نظرم خوارتر از ریش کند
ما سرا پا همه عیشیم بمیزان تمیز
هر که گوید صفت ما صفت خویش کند
هر که با لشکر بیداد تو آید بمصاف
باید اول سپه حوصله را بیش کند
«طالب» آن دلبر بی باک بدین شوخی چشم
گوش کی بر سخن مصلحت اندیش کند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.