طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۲

کو شرابی که زلف تا بجگر ریش کند

خون افسرده بدل گرم‌تر از خویش کند

خال مشکین بسرم زلف تو بگشود بلی

چتر شه سایه چسان بر سر درویش کند

یک نسیم تو بصد خار وزد گل سازد

یک نگاه تو بصد گرگ رسد میش کند

سبزهٔ آن خط مشکین که نه زلفست و نه ریش

زلف را در نظرم خوارتر از ریش کند

ما سرا پا همه عیشیم بمیزان تمیز

هر که گوید صفت ما صفت خویش کند

هر که با لشکر بیداد تو آید بمصاف

باید اول سپه حوصله را بیش کند

«طالب» آن دلبر بی باک بدین شوخی چشم

گوش کی بر سخن مصلحت اندیش کند