گنجور

 
طالب آملی

دگر چشمم بمژگان‌خانه مشتاقانه می‌روید

همانا وعده‌ئی دارد که هر دم خانه می‌روید

دگر جام از شعاع می بکف بگرفته جاروئی

غبار از خاطر فرزانه و دیوانه می‌روید

شدم با شعلهٔ گرم نظر بازی کنون چشمم

بمژگانی که گل می‌رفت آتشخانه می‌روید

گذاری سوی اغیار است گوئی یار را امشب

نسیم آشنائی کوچهٔ بیگانه می‌روید

غبار آنجاکه بیند رنگ می آرام نپذیرد

دل از وسواس هر ساعت در میخانه می‌روید

بی‌من ابر چشمت فارغیم از بحرها «طالب»

تو تا در گریه‌ای جاروب ما دردانه می‌روید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی