گنجور

 
طالب آملی

دل نقش یار دید نگار که می‌رسد

جان بوی گل شنید بهار که می‌رسد

جاسوس ما نشان طرب در جهان نداد

این فوج خوشدلی ز دیار که می‌رسد

عشرت بغل گشاده بدین بزم کرد روی

تا در میان ما بکنار که می‌رسد

هرسو هزار خرمن گل می‌برد نسیم

تا سیر باغ کرده بهار که می‌رسد

خمخانهٔ سپهر یکی جرعه بیش نیست

یک جرعه می بداد خمار که می‌رسد

آلوده طرف دامنش از قطره‌های اشک

این شمع انجمن ز مزار که می‌رسد

چشمم بجستن آمده یاران نظر کنید

کز گرد راه شاهسوار که می‌رسد

اکنونکه ماند «طالب» و یاران شدند اگر

باد صبا شود به غبار که می‌رسد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی