گنجور

 
طالب آملی

وای اگر پیرمغان رحم بحالم نکند

نفرستد قدحی رفع ملالم نکند

چشم آن غفلتم از بادهٔ خون‌گرم نبود

که در این تنگدلی یاد سفالم نکند

آهنم بسکه صفا یافته از صیقل هند

طوطئی نیست که آئینه خیالم نکند

زیر لب درد دلی هست بدلدار مرا

دهشت عشق امید است که لالم نکند

تا بود قطرهٔ خونی به تهٔ شیشهٔ دل

لب خشک آرزوی آب زلالم نکند

من که با نوش لبان از بن دندانم دوست

خلل عشق چرا همچو خلالم نکند

گنهٔ توبهٔ خود فاش نسازم که اگر

بشنود مادر رز شیر حلالم نکند

هست پرواز بلندی بسرم چون «طالب»

سستی طالع اگر بی پر و بالم نکند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی