گنجور

 
طالب آملی

ای صبحدم ز نور جمال تو شامها

پر عنبر از شمامهٔ زلفت مشامها

آن سرو سرکشی که بصد آب شسته‌اند

طوبی‌قدان ز شرم تو دست از خرامها

رندیست جرعهٔ نوش محبت که پشت پای

هم بر حلالها زده هم بر حرامها

صبح است و باد میزند از صحن لاله‌زار

بر گوش رغبت از قدح می پیامها

گوئی که ساقیان زبی مجلس صبوح

از لعل چیده‌اند بترتیب جامها

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی