ای صبحدم ز نور جمال تو شامها
پر عنبر از شمامهٔ زلفت مشامها
آن سرو سرکشی که بصد آب شستهاند
طوبیقدان ز شرم تو دست از خرامها
رندیست جرعهٔ نوش محبت که پشت پای
هم بر حلالها زده هم بر حرامها
صبح است و باد میزند از صحن لالهزار
بر گوش رغبت از قدح می پیامها
گوئی که ساقیان زبی مجلس صبوح
از لعل چیدهاند بترتیب جامها