گنجور

 
طالب آملی

سیه‌مستم دگر تا گفتگویم بر چه‌سان آید

چه رازم راه لب گیرد چه جز غم بر زبان آید

ندارم جوهر ظاهر سیه پولاد را مانم

نمایم جوهر خود را چه وقت امتحان آید

خیال آن کمر تا دل دو نیمم ساخت دانستم

که آید هر چه از شمشیر از موی میان آید

من بیدار در کویش تمام شب زنم یارب

که گر آید بچشمم خواب یاسبان آید

چنین کین خشکی طالع برد از قسمتم حرفی

چه غم گر مغز نوشم استخوانم در دهان آید

تمام‌شب باه و ناله طی شد بس بود «طالب»

زصد تیری بتاریکی یکی گر بر نشان آید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی