گنجور

 
طالب آملی

چو بردلم سپه شوق تاختن آورد

مرا چو راز ز خلوت با نجمن آورد

جبین بسجدهٔ این آستانه عازم بود

مرا ز ضعف بدنبال خویشتن آورد

چو بلبل از چمن آشفته رفته بودم باز

نصیب موی‌کشانم سوی چمن آورد

وداع جان کهن کرده بود جسم نزار

نسیم وصل تو جان نوام بتن آورد

فلک یکی کفن آورده بود «طالب» را

چو زنده یافت کفن برد و پیرهن آورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی