گنجور

 
طالب آملی

کسی از عالم خاک آبرو برد

که سر در جیب استغنا فرو برد

کجائی ای جنون بگشای دستی

که ناموس جراحتها رفو برد

ز دامن کوه غم برخاست سیلی

که از گلزار عیشم رنگ و بو برد

وزید از باغ عمرم تند بادی

که رنگم از رخ وز نکهتم ز مو برد

غبارت را چو صبح از خواب برخاست

دوید اشگ من و آب وضو برد

چنان شد باغ تر دامن ز اشگم

که درخت سرو و گل را آبجو برد

ز ننگ دامن بحر آستینم

نهنگی گشت و دستم را فرو برد

دلم زانسانکه آمد رفت ناکام

هم آورد آرزو هم آرزو برد

گلوگیر است «طالب» نغمهٔ صبر

نشاید سهل و آسایش فرو برد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی