کسی از عالم خاک آبرو برد
که سر در جیب استغنا فرو برد
کجائی ای جنون بگشای دستی
که ناموس جراحتها رفو برد
ز دامن کوه غم برخاست سیلی
که از گلزار عیشم رنگ و بو برد
وزید از باغ عمرم تند بادی
که رنگم از رخ وز نکهتم ز مو برد
غبارت را چو صبح از خواب برخاست
دوید اشگ من و آب وضو برد
چنان شد باغ تر دامن ز اشگم
که درخت سرو و گل را آبجو برد
ز ننگ دامن بحر آستینم
نهنگی گشت و دستم را فرو برد
دلم زانسانکه آمد رفت ناکام
هم آورد آرزو هم آرزو برد
گلوگیر است «طالب» نغمهٔ صبر
نشاید سهل و آسایش فرو برد