گنجور

 
طالب آملی

حسن دنیا عاشق دین را کجا افتد پسند

گرگ یوسف دیده کی گردد بگرد گوسفند

بیضهٔ رنگین خواهش را نگیرد زیر بال

هر کرا پرواز استغنا بلند افتد بلند

دم فروکش نار را از نخل بشناس ایکلیم

غایتی دارد سئوال ابرام چند ابرام چند

بوسه بارد ابر جای قطره تا روز جزا

بر زمینی کو نشان گیرد ز نعل آن سمند

دارم آن آتش بدل کز روی چندین پیرهن

دود برخیزد گرم بر سینه افشانی سپند

هر که دارد مشکلی سازد وبال خاطرم

این سزای آنکه طبعی باشدش مشکل پسند

عمر کوته پشت خم انصاف ده ای روزگار

چون زنم فال مصاف آنم کمان اینم کمند

پیش مادم لابهٔ چرخ از ره اخلاص نیست

ریشخند است اینکه مارا مینماید ریشخند

خاک هی‌مالم بجای آب بر لبها که هست

این دهان تشنه هم طالع بزخم خشک‌بند

کعبه در آغوش داری خواب راحت کن که نیست

منزل کوتاه را حاجت بشبگیر بلند

ای طبیب عقل بهر «طالب» افتاده کار

شربتی ناز از نصیحت نوشداروئی زبند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی