گنجور

 
طالب آملی

دل عاشق به پیغامی بسازد

بیاد نامه یا نامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد

ندارم ظرف می دل را بگوئید

سقالی بشکند جامی بسازد

اگر مرداست گردون بار دیگر

بدین ناپختگی خامی بسازد

قناعت بیش از این نبود که عمری

بجامی دردی آشامی بسازد

چو من مرغی نکرده صید ایام

مگر کز زلف او دامی بسازد

دعا گو قحط شو «طالب» حریفی است

که ایامی بدشنامی بسازد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی