سوار عشق هر آن صید دل که تاخته گیرد
برو حلال کف خونش ار شناخته گیرد
تراست آن شرف ای شاخ گل بکشور بستان
که دست سرو بحکم تو پای فاخته گیرد
قبول رنگ عجب دارم ار کند رخ عاشق
وگر قبول کند رنگ رنگ باخته گیرد
سرم فدای شکیبائی کمند سواری
که صید را ز تغافل هلاک ساخته گیرد
نه وقت آه و فغانست کاشکی «طالب»
ز گرمی نفس آفاق را گداخته گیرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.