گنجور

 
طالب آملی

سوار عشق هر آن صید دل که تاخته گیرد

برو حلال کف خونش ار شناخته گیرد

تراست آن شرف ای شاخ گل بکشور بستان

که دست سرو بحکم تو پای فاخته گیرد

قبول رنگ عجب دارم ار کند رخ عاشق

وگر قبول کند رنگ رنگ باخته گیرد

سرم فدای شکیبائی کمند سواری

که صید را ز تغافل هلاک ساخته گیرد

نه وقت آه و فغانست کاشکی «طالب»

ز گرمی نفس آفاق را گداخته گیرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی