گنجور

 
طالب آملی

هر دیده‌ئی که گوشهٔ ابروی یار دید

دیگر نکرد گوش بحرف هلال عید

دل را چگونه سازم از آن خال لب جدا

کین عنکبوت بر مگس انگبین تنید

بی سرو جاه زیب تو از دیده ریختم

اشک آن قدر که شاخ گلم زآستین دمید

گفتم زبان ناله بر آورد مو مرا

گفت آن قدر بنال که آن مو شود سفید

«طالب» طلاق عقل بقوای عشق داد

آری ز حکم پیر جوان سر کشد مرید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی