گنجور

 
طالب آملی

پیش از این شور محبت همه را در سر بود

رنگها را بشکستن هوس دیگر بود

هیچ دل تاب نسیم ستم هجر نداشت

سینه از شیشه در این میکده نازکتر بود

عشق در خرمن این سینهٔ پر دود فکند

آتشی را که دل سوخته خاکستر بود

در فراقت گل ما بوی مارنگ نداشت

حال ما بی تو چو احوال تن بی سر بود

دوش در مجلس ماعود ز حیرت میسوخت

زانکه دلها همه افراخته چون مجمر بود

چه عجب گر شدم آواره که در وادی عشق

ره نمیبرد بخود آنکه مرا رهبر بود

صبر و آرام و سکون بی مزه ئی نیست دلا

شورز آشوب و فغان را نمک دیگر بود

از لبم تا بگلو موج جراحت بگرفت

«طالب» این آب مگر آب دم خنجر بود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی