گنجور

 
طالب آملی

از ضعف بهرجا که نشستیم وطن شد

وز گریه بهر سو که گذشتیم چمن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی

چندان ز غمت خاک بسر ریخت که تن شد

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

هرسنگ که برسینه زدم نقش تو بگرفت

آنهم صنمی بهر پرستیدن من شد

عشاق تو هریک بنوائی ز تو خشنود

گر شد ستمی بر سر کوی تو بمن شد

از حسرت لعل تو ز خون مژه «طالب»

چندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی