گنجور

 
طالب آملی

مگو که بادهٔ انگور درد سر دارد

که آب غوره شرف بر نی شکر دارد

دلیکه بر سر آتش نشسته میدانند

که یک پیاله ازین باده صد خطر دارد

بمن رسید زمن تا گذشته دور قدح

چه سرعتست همانا پیاله پر دارد

نه‌ایم منکر صهبا ولیک میگوئیم

که «رامرنگی» ما نشأهٔ دگر دارد

ز شغل دردکشی منع بیدلان تا چند

خدای ناصح ما را بقرض بر دارد

نه عقربی وکنی کار عقرب ای ناصح

زبان شوم تو گویا که نیشتر دارد

بقلب شعله زدم خویش را بگو ساقی

بغیر من ز حریفان که این جگر دارد

یکی ز جملهٔ مشاطگان زلف توام

مرا چو شانه هر انگشت صد هنر دارد

قدح پراز می انگور کن که «طالب» را

شراب قندی هندوستان ضرر دارد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی