گنجور

 
طالب آملی

کردم نظارهٔ دو جمال از نقاب عید

شب ماه عید دیدم و روز آفتاب عید

شایستهٔ دو تهنیتم کز دعای صبح

بختم دو بال سعد گشود از کتاب عید

با دوست همعنان بره عیدگه شدیم

درسر خمار روزه و برلب شراب عید

بر من گذشت بیتو بسی عیدها ولی

زآن عهدها نبود یکی در حساب عید

«طالب» به نسبت رخ آنمه بعیدگاه

چرخ از لب هلال ببوسد رکاب عید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی