گنجور

 
طالب آملی

بیتو شب کار حریفان بافراق افتاده بود

شیشهٔ دلهای مشتاقان ز طاق افتاده بود

دوش بازم بیش رشکی دررک جان میخلید

تا کدامین فتنه با او هم وثاق افتاده بود

چون پر پروانه‌ام ز آ نسوخت سر تا پا که دوش

کار دل با شعله یعنی اشتیاق افتاده بود

در هوای محملی من هم بیانانی شدم

چو نکنم بیچاره مجنون سخت طاق افتاده بود

ز آن نشد «طالب» نفاق‌آمیز کز عهد ازل

صحبتش با همدمان بی نفاق افتاده بود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی