گنجور

 
طالب آملی

چون بیاد آن بت پیمان گسلم می‌آید

لشکر شوق بتاراج دلم میآید

مژده‌ای خنجر بیداد که باز از دل ریش

بطواف مژه خون بحلم می‌آید

از سر کوی تو گریان که گذشتست که باز

پای مشک از دهن زخم دلم می‌آید

چون تماشائی دل می‌شوم از روزن چشم

هفت دریا بنظر متصلم می‌آید

بسر زلف تو گویا قسمی خورده که باز

بوی مشک از دهن زخم دلم می‌آید

در تماشاگه حوران خیالی «طالب»

خنده بر شاهد چین و چگلم می‌آید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی