گنجور

 
طالب آملی

تا دل طلب تو بیشه دارد

آوارگی همیشه دارد

شیران زمانه را نویدی

کین برق گذر به‌بیشه دارد

از عکس رخ تو چشم بد دور

آئینه پری بشیشه دارد

از آب حیات خشک گردد

نخلی که ز شعله ریشه دارد

نازم بدیار سعی کآنجا

یک طفل هزار پیشه دارد

سامان شکست‌گیر کین دل

سنگی بکمین شیشه دارد

آن کوهکن است آه « طالب »

کآتش بدهان تیشه دارد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی