گنجور

 
طالب آملی

دل نقد جان بخاک در دلستان سپرد

بوسید آستانش و با بوسه جان سپرد

اندوه عشق بر در غم خانهٔ دلم

قفلی زد و کلید بدست فغان سپرد

هر نقد عشوه‌ئی که لبش ز آستین فشاند

حسرت بدیده دیده بدل دل بجان سپرد

مست آمدم بسیر چمن ناگهان نسیم

رنگ از رخم رود و بیرگ خزان سپرد

جز شعله سرکشی بکمند جهان نبود

آنهم بدست گرمی خویت عنان سپرد

سردی عجب ز خوی تو نبود که در جهان

هر آتشی که مرد بخوی تو جان سپرد

نازم بهمت دل «طالب» که در بساط

هر جوهری که داشت بتیغ زبان سپرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی