دل نقد جان بخاک در دلستان سپرد
بوسید آستانش و با بوسه جان سپرد
اندوه عشق بر در غم خانهٔ دلم
قفلی زد و کلید بدست فغان سپرد
هر نقد عشوهئی که لبش ز آستین فشاند
حسرت بدیده دیده بدل دل بجان سپرد
مست آمدم بسیر چمن ناگهان نسیم
رنگ از رخم رود و بیرگ خزان سپرد
جز شعله سرکشی بکمند جهان نبود
آنهم بدست گرمی خویت عنان سپرد
سردی عجب ز خوی تو نبود که در جهان
هر آتشی که مرد بخوی تو جان سپرد
نازم بهمت دل «طالب» که در بساط
هر جوهری که داشت بتیغ زبان سپرد