گنجور

 
طالب آملی

ای آب رخ از نخل قدت جلوه‌گری را

پرواز ببال و پرحسن تو پری را

آنجا که تذرو تو برفتار درآید

از شرم زمین‌گیر کند کبک دری را

با جاذبهٔ شوق تو مانع نتوان ساخت

از طوف سرکوی تو بی بال و پری را

از دور چو بینند سران طرف کلاهت

بوسند و بپای تو گذارند سری را

از داروی بیهوشی بویت عجبی نیست

گر دل بقیامت برد این بیخبری را

جز ناوک معشوق ند بینم سوی عاشق

مرغی که سزاوار بود نامد بری را

یاقوت لبان قیمت اشگم نشناسند

خونابه شمارند عقیق جگری را

با نسبت نوشین لب لعل تو رسد باز

بر بادهٔ انگور شراب شکری را

خاک من دلسوخته خاکستر گرم است

ترسم قدم آزرده کند رهگذری را

بیگانهٔ توقست در این سلسله مجنون

من دانم و من لذت بی پا و سری را

دل میرود ازخویش تب و تابش از آ نست

آری نبود خاطر جمعی سفری را

در حلقهٔ زلفش خبر از شانه نگوئید

آشفتد مسازید نسیم سحری را

یارب می خواهش همد درساغر او باد

تا چرخ سزاوار بود شیشدگری را

طالب بغزل چاشتی مدح در آمیز

تا چرخ بود قبلد صاحب نظری را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی