گنجور

 
طالب آملی

طبع تو چون نکته فشائی کند

موی سر خامه زبانی کند

شاه «جهانگیر» که در عهد تو

زال جهان شکر جوانی کند

گر وزد از طبع تو بروی نسیم

خارستان لاله ستائی کند

چهرهٔ رایت چو گشاید نقاب

نور بر آن شعله دخانی کند

کلک تو شمشیر قضا را به طنز

دمبدم آزار زبانی کند

بیم تو رخسارهٔ خورشید را

دیدهٔ شخص یرقانی کند

سدهٔ جاهت چو درآید بچشم

سجده بر آن جبهه گرانی کند

لعل ترا در دم احیای نطق

چرخ لقب عیسی ثانی کند

عزم تو چون پای نهد در رکاب

وهم فرو هشته عنانی کند

موج بدریا ز مهیب کفت

جنبش نبض خفقانی کند

عدل تو اوراق چمن گل نگار

از قلم باد خزانی کند

خامهٔ «طالب» چو بتوصیف شاه

صفحه گلستان معانی کند

گوهر تمکینش چو آرد بنظم

قافیه بر شعر گرانی کند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی