گنجور

 
طالب آملی

آنکه در راه تو دل باز د و دین افشاند

آستانت چو برد نام جبین افشاند

چهره بگشای که بیمار تو گلهای امید

بمشام نفس بازپسین افشاند

سایهٔ زلف تو بر هر کف خاکی که فتد

باد بر پیرهن نافهٔ چین افشاند

عشق چون مهر تبسم زندم بر لب زخم

غمزه انگشتر الماس نگین افشاند

یارب از ذوق مصیبت دلت آگه نبود

هر که گرد از رخ این خاک نشین افشاند

نغمه بی‌نشاءه سوزی نظر آرد «طالب»

لب او هرچه فشاند نمکین افشاند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی